یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
شعر
دستی ... !
سال هاست ،
دستی
روی صبحگاه جامعه ،
مه می ریزد .
و خیابان های اصلی را
با تابلوی توقف ممنوع ،
فرعی می کند .
دستی که
لباس های دخترانه را
خیابانی می دوزد ،
و واکس می زند
فکر پسران مدرسه ای را .
گاه ،
روی تابلوهای تبلیغاتی
لبخند هنرپیشه ای است ،
که بازار تن ها را
گرم می کند ،
کنار کالاهای وارداتی .
و گاهی ،
ترانه ی خواننده ای است ،
که صدایش را به باد داده است .
■
شب ها ،
پرده را کنار می زند
سکوت شهر .
و دستی
ستاره ها را روی آسمان جابجا می کند .
پرده را می کشم ،
خانه
لباس مه تن کرده است .
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
شعر
در شهر
خبری نیست .
این را از کفش هام می فهمم
که بویی را ،
به خانه نمی برند .
گاهی
برای کشف چیزی ،
باید به سطل آشغال ها
پناه برد ،
که احساسات سطحی را
از پیاده روها ،
در خود می ریزد .
دختری که بخت را
زیر روسری ،
بُلوند می کند .
با عطری از هزار مرگ
سرریز .
و مردی
که در کیف دستی اش ،
« خرده جنایت های زناشویی» را
هر شب به خانه می برد .
شاید برای همین است
که سازمان بازیافت ،
هوای بی رویا را
پاکیزه می نامد ؛
و شهردار ، شبها
حواس پنج گانه را
زیر بالش مخفی می کند .