تبليغاتX
بامداد

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

شعر

 

 

 

دستی ... !

 

سال هاست ،

دستی

روی صبحگاه جامعه ،

مه می ریزد .

و خیابان های اصلی را

با تابلوی توقف ممنوع ،

فرعی می کند .

 

دستی که

لباس های دخترانه را  

خیابانی می دوزد ،

و واکس می زند

فکر پسران مدرسه ای را .

 

گاه ،

روی تابلوهای تبلیغاتی

لبخند هنرپیشه ای است ،

که بازار تن ها را

گرم می کند ،

کنار کالاهای وارداتی .

و گاهی ،

 

 

 

ترانه ی خواننده ای است ،

که صدایش را به باد داده است .

شب ها ،

پرده را کنار می زند

سکوت شهر .

و دستی

ستاره ها را روی آسمان جابجا می کند .

پرده را می کشم ،

خانه

لباس مه تن کرده است .

 

نوشته شده توسط علیرضا فراهانی در 13:18 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

شعر

 

در شهر

خبری نیست .

این را از کفش هام می فهمم

که بویی را ،

به خانه نمی برند .

 

گاهی

برای کشف چیزی ،

باید به سطل آشغال ها

پناه برد ،

که احساسات سطحی را

از پیاده روها ،

در خود می ریزد .

دختری که بخت را

زیر روسری ،

بُلوند می کند .

با عطری از هزار مرگ

سرریز .

و مردی

که در کیف دستی اش ،

« خرده جنایت های زناشویی» را

هر شب به خانه می برد .

 

شاید برای همین است

که سازمان بازیافت ،

 

هوای بی رویا را

پاکیزه می نامد ؛

و شهردار ، شبها

حواس پنج گانه را

زیر بالش مخفی می کند .

 

نوشته شده توسط علیرضا فراهانی در 18:43 |  لینک ثابت   •